خرید بک لینک
در جستجوی احساسات از دست رفته. مرشد دوشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۱، 23:40 گاهی احساساتی را که در گذشته تجربه کرده‌ام را جستجو می‌کنم. می‌خواهم کتابی را پیدا کنم که مثل دایی جان ناپلئون، وقتی از سر شب تا خود صبح بیدار هستم، مرا بخنداند، می‌خواهم که دوباره همان حس قدیمی را برایم تکرار کند، همان حسی را که وقتی که غم سنگینی در دلم بود و پناهم همین آقایان دایی جان ناپلئون و سان‌فراسیسکوی اسدالله میرزا بودند، تجربه کردم. دلم می‌خواهد فیلمی از آسمان برایم فرستاده شود که درست مثل ده دقیقه آخر لالالند، قلبم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:50

هنوز هم بهار را عاشقانه دوست می‌دارم. مرشد سه شنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۹، 20:4 هیچ چیز در این زندگی ماندنی نیست. هیچ احساسی! ۱۰ سال تمام فکر می‌کردم که اگر بعد از مرگ، روزی دوباره به زندگی برگردم، می‌خواهم دوباره سه روز قبل از نوروز را تجربه کنم، چون بیش از همیشه در این روزها زنده‌ام. امسال اما چندان این حس را نداشتم. با این‌حال، هفت سین را چیده‌ام، زیر باران راه رفتم و مریم ها را سفارشه‌ام، حالا هم می‌خواهم برم چندین بهاریه بخوانم و بعد هایده گوش بدهم، اما نمی‌خواهم خودم را سرزنش‌کنم. هیچ کدام ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:50

Encore un souvenir مرشد دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۱، 16:50 از کنار هم گذشتنمون، چند ثانیه بیشتر طول نکشید. به‌هم سلام دادیم و گذر کردیم. تو به اتاق دفاع رفتی و من کنار پنجره، به درختهای خشکیده این زمستون خاکستری نگاه کردم و ناگهان "خاطرات به سمت من آمدند." به روزهایی که کنارت بودم فکر کردم. من ترسو نبودم. مثل یک کودک آسیب‌دیده بودم. اما به تو هیچ نگفتم. بعد انگار، در یک لحظه، همه چیز تمام شد. چون من هرگز آماده نبودم. پیامی که اون روز، بعد از دو سال، فرستادی قلبم رو گرم کرد. گفتی که هرگز چیزی جز تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:50

بهار همیشه خواهد آمد. مرشد جمعه ۱۴۰۴/۰۱/۰۱، 23:51 ای نوروز! حتی اگر خفته و مرده هم باشم مطمئنم که باد تو مرا برمی‌خیزاند. سفره را چیدم و پنجره را باز کردم و حافظ خواندم. آن جاهایی از تهران که هیچ‌وقت خدا پیدایشان نیست هم دیده می‌شدند. نفس می‌کشیدم و ریه هایم را پرکردم از هوایت. دلم میخواست تماما زنده شوم. ملال گذشته را فراموش کنم و دوباره متولد شوم. تو مرا به این جهان دوباره وصل کردی. بدون تو چطور میتوانستم زندگی کنم؟ بدون امید به وجودت چطور آن روزهای سرد و خاکستری بهمن سپری می‌شدند؟ حتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:50

امیدوارم که پیدایش کنم. مرشد شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۰۹، 0:27 چندان علاقه ای به خوندن نوشته های قدیمی این وبلاگ خاک گرفته‌ام ندارم. بعضی وقتها حس میکنم که از نوشته های سابق دچار شرم میشم و بعد از اینکه دچار شرم شده ام، شرم دارم. دلم میخواهد تمام نسخه جدید‌هایی از خودم را که زندگی کرده اند بپذیرم و در آغوش بکشم، اما این اصلا برخلاف حرفهای این روانشناسها کار آسانی نیست. من مطلقا برخی از ورژنهای خودم را دوست ندارم. مثل وقتهایی که احساساتی ناشناخته، که نمیتوانم توصیفشان کنم، به سراغم می آیند و مرا احاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:50

همین حرفا مرشد شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۲۳، 23:41 این روزها هم به راه و رسم نوینی خودم رو مشغول کردم. دارم به خیلی از چیزها عادت میکنم. مخصوصا صبح های شنبه. "هر دو صبح بارونی شنبه" قشنگ بودن. بعد از کلاس فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم تو هوای تمیز قدم زدم و کتاب خوندم و آواز گنجشکها برام دلنشین تر از هر موسیقی دیگه بود. دارم به خیلی از چیزها عادت میکنم و دل میبیندم. به هر روز چند صفحه صد سال تنهایی خوندن و گاه به گاه کتاب رو کنار گذاشتن و به روح مارکز درود فرستادن عادت کردم. به شبها پایتخت دیدن و کنار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:50

دل‌تنگی مرشد جمعه ۱۴۰۴/۰۶/۲۱، 22:22 بهت میگن که "از دل برود هر آنکه از دیده رود"، اما تو میدونی که اینطور نیست. بعضی وقتها دوست داشتن مثل نور یک شمعیه که روبه روته، که با کوچکترین بادی شعله‌اش خاموش می‌شه و برای همیشه از یاد می‌ره، اما بعضی وقت ها مثل شعله های پرنور آتشی روشن در دوردست هاست که میبینی بادی که می‌وزه هم نمیتونه خاموشش کنه و رفته رفته آتش رو شعله‌ورتر و درخشان تر می‌شه.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:50

تو هیچ‌وقت مرا ترک نخواهی کرد... مرشد جمعه ۱۴۰۴/۱۱/۱۷، 21:41 زندگی هیچ وقت برام اینقدر تاریک و سیاه نشده بود. یک مه تاریک روی همه چیز نشسته. از هیچ چیز نمیتونم لذت ببرم. هیچ وقت تا این اندازه غمگین و نا امید، مضطرب و خشمگین نبودم. از همون روزها چسبیدم به گوشه ی اتاقم و به ندرت بیرون اومدم. دلم نمیخواد هیچ کس رو بشناسم. میخوام فرار کنم به جایی که حتی این زبان رو نشنوم. آدمهاش رو نشناسم و تک تک خاطراتش رو از ذهنم بیرون کنم. اما میدونم این اتفاق هرگز رخ نمیده. حتی اگر ترکت کنم، تو از من بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 1:50

مرشد دوشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۱، 23:40 گاهی احساساتی را که در گذشته تجربه کردهام را جستجو میکنم. میخواهم کتابی را پیدا کنم که مثل دایی جان ناپلئون، وقتی از سر شب تا خود صبح بیدار هستم، مرا بخنداند، میخواهم که دوباره همان حس قدیمی را برایم تکرار کند، همان حسی را که وقتی که غم سنگینی در دلم بود و پناهم همین آقایان دایی جان ناپلئون و سانفراسیسکوی اسدالله میرزا بودند، تجربه کردم. دلم میخواهد فیلمی از آسمان برایم فرستاده شود که درست مثل ده دقیقه آخر لالالند، قلبم را لمس کند و موسیقیاش گوشهایم را نوازش دهد، دلم میخواهد بیسکوییت های نسترن، همان مزهای را بدهند که سال ۹۹ میدادند، وقتی کنکوری بودم و آهنگی در گوشم میخواند " که تو دیگر وطن من نیستی، پس من از چه دفاع میکنم؟" و من بیسکوییت ها را در چای میزدم و تست ادبیات حل میکردم. میخواهم کشک بادمجانها، همان مزه ای را بدهند که روز اولی که کشفشان کردم میدادند، وقتی در مدرسه، لیلی به من گفت که میتوانم از غذایش بخورم و من، که هیچ وقت لب به بادمجان ها نزده بودم، گویی با اولین لقمه عاشق شدم. آن هم عاشق یک غذا. هزاران بار پای گاز ایستادهام و ظرف و گاز را کثیف کردهام، تا مزه آن لقمه را دوباره حس کنم، میخواهم ماه رمضان ها، مثل همان رمضان هایی باشند که التماس میکردم پدر را که از خواب بیدارم کند تا بتوانم بعد از سحری، تا ۷ صبح کتاب بخوانم و مامان هم نماز بخواند و با کتاب دعایش به خواب برود.نه، هیچ چیز آن روزها خاص نبود، هیچ چیز این روزهایی که هم مثل سگ میگذرد هم خاص نیست. اما دیگر نمیخواهم در جستجو باشم. آن احساسات پاک و دست نخورده، دیگر تکرار نمیشوند، باید در جستجوی احساسات جدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:09

مرشد سه شنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۹، 20:4 هیچ چیز در این زندگی ماندنی نیست. هیچ احساسی! ۱۰ سال تمام فکر میکردم که اگر بعد از مرگ، روزی دوباره به زندگی برگردم، میخواهم دوباره سه روز قبل از نوروز را تجربه کنم، چون بیش از همیشه در این روزها زندهام. امسال اما چندان این حس را نداشتم. با اینحال، هفت سین را چیدهام، زیر باران راه رفتم و مریم ها را خریدهام، حالا هم میخواهم برم چندین بهاریه بخوانم و بعد هایده گوش بدهم، اما نمیخواهم خودم را سرزنشکنم. هیچ کدام از احساساتم لایق سرزنش شدن و شماتت نیستند، هنوز هم بهار را عاشقانه دوست میدارم و در جستجویش هستم. بهار طبیعت میآید، درختان سبز میشوند و من هم روزی دوباره جوانه خواهم زد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:09

مرشد پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۲، 19:21 بعضی روزها آرامش یعنی حموم داغ، شمع، مدیتیشن، گاهی یعنی دراز کشیدن روی تخت، پک زدن به سیگار درست وقتی که اقای آخر هفته میگه " I said i didnt feel nothing baby, but i lied"، بعضی روزها یعنی طبیعت، بوی خاک بارون خورده، زیر بارون رقصیدن. من به دنبال هیچ چیزی جز ارامش نیستم. سال گذشته سال سختی رو گذروندم. این مردک مدام دست میانداخت تو حلقم و خوشی هام رو میکشید میانداخت بیرون. دلم میخواست ازش انتقام بگیرم، دست بکنم تو حلقش خوشیهاشو حرومش کنم. اما الان نه، دیگه به تخمم نیستی، جز همین آرامش هیچ چیز دیگه ای نمیخوام، حتی روزی که حالم اینقدر بد شد که چشمام جز سیاهی نمیدید، به نفس نفس افتادم و فکر میکردم که لابد یکی از نفس ها، نفس آخره هم دنبال آرامش بودم. پس برو بمیر. برو بمیر. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 8 اسفند 1402 ساعت: 3:29

مرشد جمعه ۱۴۰۲/۱۰/۲۹، 17:38 مامان میخواد هر جور که شده منو از خونه به بیرون هدایت کنه و با خیال راحت به کارهاش برسه و من در دسترسش نباشم، معتقده خونه خیلی قدیمی شده و باید تغییراتی توش بده تا جاییکه امروز بعد از شنیدن خطابه من سریعا پیشنهاد تجربه کردن مسافرت تنهایی رو داد؛ فقط به خاطر اینکه گفتم با این موضوع که قصد دارید اتاقم رو رنگ کنید و وسایلم رو خارج کنید و خودم رو یک بوهمی کنید مخالفم، چون تغییرات بیرونی به سختی منجر به تغییرات درونی میشن و عملا برای من پوچ و بیمعنی هستند، رنگ صورتی و آبی و سیاه روی دیوار اتاق برای من فرقی نمیکنه، چون چیزی در درونم مدتهاست که احساس تازهای رو کشف نکرده و رنگ جدیدی رو ندیده. من برای این کارها بسیار پیر شدهام. کاسه صبرم دیگر کاسه نیست بلکه یک قاشق چایخوریاست." ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 21:08

مرشد سه شنبه ۱۴۰۲/۰۹/۲۸، 16:6 و ناگاه همه چیز شبیه ۲۶ آذر پارسال شد، خسته بودم، غمگین، سر کلاس، فکرم جای دیگری بود و کلمات استاد را نمیشنیدم، تنها کنار پنجره پیتزا خوردم، هوا کثیف و ناپاک بود و غمبار. تنهایی را بیشتر حس کردم، کسی با من نبود و من سه نخ سیگار کشیدم و البته عذاب. همه چیز دوباره تکرار'>تکرار'>تکرار شد، همانقدر اندوهگین، همان قدر سیاه، همونقدر تنها، انگار هیچ چیز تغییر نکرده.http://morshedrahtabahi.blogfa.com/1401/09 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 18:04

مرشد دوشنبه ۱۴۰۲/۰۷/۰۳، 12:12 از خواب بیدار شدم و پس از چندین روز سرماخوردگی، نور خورشید رو بهتر دیدم، چای گرمم کرد و عدسی صبحانه واقعا بهم چسبید و با مامانم گفتم و خندیدم. لباس های گرم رو از کمد بیرون آوردم و بالاخره حضور پاییز قشنگم رو حس کردم. پاییز من، تو به من شبیه ترینی. با من بیشتر از قبل مهربان باش، خاطرات خوبی با من بساز، بسیار ببار و لطفا مثل این شهریور بیشعور سخت مریضم نکن، من میخواهم بیشتر از قبل به روح و جسمم برسم. من نمیخواهم شکننده باشم. تو هم مراقبم باش. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 20:27

مرشد سه شنبه ۱۴۰۲/۰۷/۰۴، 22:42 هوا سرد شده و من لباس گرمم رو پوشیدم، عطر خوشبویی روی این لباس هست که من رو یاد قدیما میاندازه. دلم هات چاکلت میخواد، توی همون ماگ آبیم که گوشهاش پریده، ولی هات چاکلتی ندارم و قهوه هم مطلقا نمیتونم بخورم، از یورتمه رفتن قلبم میترسم و خوشم نمیاد احساسات سابق رو دوباره تجربه کنم. با یه دمنوشی چیزی این شب رو گرمتر میکنم. میخوام بیدار بمونم، بخونم و فکر کنم. سلامتیام رو دوباره بازیافتم. دلم برای خودم تنگ شده بود، ولی انگار به مراقبت از خودم هم نیاز داشتم. من دلم برات تنگ شده، دلم میخواد کنار هم باشیم و سیاهی بینمون نباشه. بقیه هم باشن. با هم باشیم و سیاهی بینمون نباشه. همین. میتونم به این آرزوی ساده دست پیدا کنم؟ میشه به نظرت؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین نجفی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 20:27

صفحه بندی